در مرحله دوم، برخلاف مرحله اول که یاد میگیریم چطور با مردم و فرهنگ اطرافمان هماهنگ شویم، حالا باید بفهمیم چه چیز ما را از آنها متمایز میکند. در این مرحله، باید شروع کنیم به تصمیمگیری مستقل، خودآزمایی، و کشف ویژگیهایی که ما را منحصربهفرد میکند.
مرحله دوم پر از آزمونوخطاست. تجربه کردنِ زندگی در مکانهای جدید، دوستی با آدمهای متفاوت، امتحان کردن مواد جدید، و حتی روابط جنسی متنوع. هر کسی این مرحله را به شکل خودش تجربه میکند. من خودم در این مرحله به بیش از ۵۰ کشور سفر کردم. برادرم با سر وارد سیاست در واشنگتن شد. چون هرکدام از ما متفاوت هستیم، مرحله دوم هم برای هرکس شکل متفاوتی دارد.
این مرحله فرایندی است برای خودشناسی. چیزهای مختلفی را امتحان میکنیم؛ بعضی موفقاند، بعضی نه. هدف این است که تجربههای خوب را برای مدتی نگه داریم و از بقیه عبور کنیم.
مرحله دوم تا زمانی ادامه پیدا میکند که با محدودیتهای شخصی خود روبهرو شویم. و این موضوع برای خیلیها خوشایند نیست. اما برخلاف چیزی که اپرا یا دیپاک چوپرا میگویند، شناختن و پذیرفتن محدودیتها کاملاً سالم و ضروری است.
واقعیت این است که بعضی کارها را هرچقدر هم تلاش کنیم، باز هم در آنها بد خواهیم بود. و باید بدانیم کدامها هستند. مثلاً من بههیچوجه برای ورزش ساخته نشدهام. سخت بود که این را بفهمم، ولی فهمیدم. یا اینکه در آشپزی به اندازه یک نوزاد بیدستوپا هستم. اما فهمیدن اینها مهم بود. همهٔ ما باید بفهمیم در چه چیزهایی ضعیف هستیم—و هرچه زودتر این را بفهمیم، بهتر است.
گذشته از چیزهایی که از اول در آنها بد هستیم، بعضی چیزها هم هستند که اولش خوباند اما در درازمدت ارزششان کم میشود. سفر زیاد به کشورهای مختلف یکی از آنهاست. روابط جنسی بیوقفه با افراد مختلف یکی دیگر. یا حتی مشروبخواری وسط هفته. لیست بلندی هست، باور کن.
شناختن محدودیتها مهم است، چون بالاخره باید بفهمیم که عمر ما محدود است. و چون زمان محدودی داریم، باید آن را صرف چیزهایی کنیم که واقعاً اهمیت دارند. این یعنی درک این واقعیت که فقط چون میتوانی کاری را انجام بدهی، لزومی ندارد انجامش بدهی. یا فقط چون کسی را دوست داری، دلیل نمیشود با او باشی. باید بفهمی که در زندگی همیشه فرصتهای ازدسترفته هست—و نمیتوانی همه چیز را با هم داشته باشی.
بعضیها هرگز نمیخواهند محدودیتهای خود را بپذیرند. یا شکستهایشان را انکار میکنند، یا خودشان را گول میزنند که اصلاً محدودیتی ندارند. اینها همان کسانی هستند که در مرحله دوم گیر میافتند.
مثل کارآفرینهای زنجیرهای ۳۸ سالهای که هنوز با مادرشان زندگی میکنند و بعد از ۱۵ سال تلاش، هیچ پولی درنیاوردهاند. یا بازیگرانی که هنوز در رستورانها پیشخدمتاند و دو سال است حتی یک تست بازیگری هم ندادهاند. یا کسانی که نمیتوانند وارد یک رابطه بلندمدت شوند، چون همیشه فکر میکنند ممکن است فرد بهتری آنطرفِ کوچه باشد. اینها همان کسانیاند که شکستهایشان را با جملاتی مثل «دارم منفیها را از وجودم رها میکنم» یا «دارم بارهای کهنه را از زندگیام پاک میکنم» توجیه میکنند.
در نهایت، باید با واقعیت روبهرو شویم: زندگی کوتاه است، همهٔ رؤیاها محقق نمیشوند، پس باید آنهایی را انتخاب کنیم که شانس واقعی موفقیت در آنها داریم و به آنها متعهد شویم.
اما کسانی که در مرحله دوم گیر میافتند، بیشتر وقتشان را صرف اثبات عکس این واقعیت میکنند. آنها خودشان را نامحدود میدانند، فکر میکنند از همه موانع عبور میکنند، و مدام در حال رشدند—در حالی که از بیرون، همه میفهمند فقط درجا میزنند.
در افراد سالم، مرحله دوم از اواسط یا اواخر نوجوانی شروع میشود و تا اواسط دهه سوم یا چهارم زندگی ادامه پیدا میکند. کسانی که فراتر از این سن در این مرحله باقی میمانند، معمولاً به عنوان افراد دچار “سندرم پیتر پن” شناخته میشوند—نوجوانانی همیشگی که مدام در حال کشف خود هستند، اما هیچوقت چیزی پیدا نمیکنند.