افراد زمانی وارد مرحله چهارم زندگی میشوند که حدوداً نیم قرن از عمر خود را صرف سرمایهگذاری بر آنچه باور داشتند معنادار و مهم است کردهاند. آنها کارهای بزرگی انجام دادهاند، سخت کار کردهاند، هرچه دارند با تلاش بهدست آوردهاند، شاید خانوادهای تشکیل دادهاند یا خیریهای راه انداختهاند یا حتی یک انقلاب سیاسی یا فرهنگی به پا کردهاند—و حالا کارشان تمام شده است. آنها به سنی رسیدهاند که دیگر انرژی یا شرایط لازم برای دنبال کردن هدفهایشان را ندارند.
هدف در مرحله چهارم دیگر خلق میراث نیست، بلکه حفظ و تداوم آن میراث پس از مرگ است.
این میتواند چیزی ساده باشد؛ مانند حمایت و راهنمایی فرزندان (که حالا بزرگ شدهاند) و زندگی کردن بهصورت نیابتی از طریق آنها. ممکن است به معنای واگذاری پروژهها و دستاوردها به یک شاگرد یا جانشین باشد. یا شاید فعالیت سیاسی برای حفظ ارزشهایی باشد که در جامعهای که دیگر برایشان آشنا نیست، در حال کمرنگ شدناند.
بسیاری از افراد در گذار به مرحله چهارم دچار بحران میشوند. آنها از شغلهایی بازنشسته شدهاند که دههها به زندگیشان معنا میداد، و حالا سالهای پیش رو برایشان بیهدف و تهی بهنظر میرسد.
مرحله چهارم از نظر روانشناختی اهمیت دارد، زیرا پذیرش واقعیت هموارهرو به رشدِ مرگپذیری انسان را آسانتر میکند. ما انسانها نیاز عمیقی داریم که احساس کنیم زندگیمان معنا داشته است. همین معنایی که پیوسته در جستجوی آن هستیم، درواقع تنها دفاع روانی ما در برابر غیرقابلفهم بودن این زندگی و اجتنابناپذیری مرگ است. از دست دادن این معنا، یا تماشای محو شدن تدریجی آن، یا احساس اینکه دنیا شما را پشت سر گذاشته، بهمنزلهی نگاه کردن به پوچی است—و پذیرفتن آن با آغوش باز.