وقتی مرزهای خودت را امتحان کردی و یا با محدودیتهایت روبهرو شدی (مثلاً ناتوانی در ورزش یا آشپزی)، یا متوجه شدی بعضی کارها در درازمدت بیفایدهاند (مثل مهمانی رفتن، بازیهای ویدیویی، یا …)، در نهایت تنها با دو چیز میمانی:
۱) چیزی که واقعاً برایت مهم است،
۲) و چیزی که در آن بد نیستی.
حالا وقت آن است که ردپایت را در دنیا بگذاری.
مرحلهٔ سوم، مرحلهٔ تمرکز و یکپارچهسازی زندگی است.
دوستانی که انرژیات را میگیرند و عقب نگهت میدارند، کنار گذاشته میشوند. سرگرمیها و عادتهایی که فقط وقتتلفکنیاند، حذف میشوند. حتی رؤیاهای قدیمی که دیگر واقعبینانه نیستند، رها میشوند.
سپس، همهچیز روی چیزهایی که هم در آنها توانداری و هم واقعاً برایت ارزشمندند، متمرکز میشود.
تمرکز روی روابطی که مهمتر از همهاند.
تمرکز روی یک مأموریت واحد در زندگی—چه آن حل بحران انرژی جهان باشد، چه تبدیل شدن به یک هنرمند دیجیتال حرفهای، چه متخصص مغز و اعصاب شدن یا داشتن یک خانوادهی پر سر و صدا و پر از بچههای تفانداختنی.
هرچه که باشد، مرحلهٔ سوم، زمان انجام دادن آن است.
این مرحله، یعنی رسیدن به نهایتِ توانایی خودت در زندگی. یعنی ساختن میراث. اینکه پس از رفتنت، چه چیزی از تو باقی میماند؟ مردم تو را به چه چیزی خواهند شناخت؟
چه یک تحقیق علمی بزرگ باشد، چه یک محصول شگفتانگیز، یا یک خانوادهٔ دوستداشتنی—مرحلهٔ سوم، زمانی است که زندگیات باید چیزی را در جهان تغییر داده باشد.
پایان مرحلهٔ سوم، زمانی فرا میرسد که دو چیز با هم اتفاق بیفتد:
۱) احساس کنی دیگر کار زیادی برای انجام دادن نداری،
۲) و به سن و سالی برسی که دیگر ترجیح بدهی فقط لم بدهی، مارتینی بخوری و جدول حل کنی.
در افراد «نرمال»، مرحلهٔ سوم معمولاً از حدود ۳۰ سالگی آغاز میشود و تا زمان بازنشستگی ادامه دارد.
اما بعضیها در این مرحله گیر میکنند—چون نمیتوانند از جاهطلبی دست بکشند و میلِ همیشگی به بیشتر خواستن را کنار بگذارند. این افراد معمولاً اثر آرامبخشِ گذر زمان را خنثی میکنند، و حتی تا ۷۰ و ۸۰ سالگی همچنان پرانرژی، بلندپرواز و در حال دویدن باقی میمانند.